![]() |
![]() |
|
| درد و دل های یه پسر تنها |
سلام بعد از چند ماه و اندی اوم از همه عید همگی مبارک ( کمی با تاخیر البته چیزایی که همه میگن داشته باشید این دو ماه خیلی اتفاقات افتاد واسم که ۸۰٪ خوب در حد عالی بود . اول اینکه رفتم سرکار بر خلاف میل بابام که میگفت برو دانشگاه بعدشم که فکر نکنم کسی حوصله باقیه حرف ها رو داشته باشه . راستی اگه یه موقع کسی از تهران ADSL خواست بگه واسم ردیف کنم . تو یه شرکت ای دی اس ال هستم که فعلا بردن اسمش صلاح نیست
در حال حاضر هم تنهایی سر می کنیم و خیلی هم خوش می گذره هوا هم که خوبه و مثل هر سال پنج شنبه ها پاتوق قهوه خونه کوهسار تو درکه از همه دوستای گلی که بهم سر زدن تنکیو هستم و معضرت می خوام که زودتر نشد بیام . دفعه بعد زود میام چون یه سری اتفاقات قراره بیافته
به راستی چقدر سخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گریستن قلب ها ...و تظاهر به خوشی در اوج غمگینی ...و چه دشوار است گذراندن روزهای تنهایی ...در حالی که تظاهر می کنی هیچ چیز برات اهمیت نداره...اما :چه شیرین است در خاموشی و تنهایی به حال خود گریستن...و باز هم :نفرین به تو ای سرنوشت ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 0:51 توسط پسرک تنها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
روزگاریست که همه
عرض بدن میخواهند همه از دوست فقط چشم و دهن میخواهند دیو هستند ولی مثل پری میپوشند گرگهایی که لباس پدری میپوشند آنچه دیدند به مقیاس نظر میسنجند خوب طبیعیست که یک روز به پایان برسد عشقهایی که سر پیچ خیابان برسد |
|
RSS
|